چشمان تو چنان به دو چشمم نشسته است
گويي كه كهكشان به دو چشمم نشسته است
انگار سال هاست تو را مي شناختم
آن دختري كه در " غزل پلك " ساختم
آشفته مي كني خم ابروي ماه را
همت گماردي بزني روي ماه را
خورشيد از كجا زده كه يك نفس شدي ؟
اينطور بي مقدمه در دسترس شدي
يك سوره از زبان خدا توي چشم توست
نه ، هفت آسمان خدا توي چشم توست
داري مرا در آبي خود غرق مي كني
در عشق ناحسابي خود غرق مي كني
در گير غرق بودن اما نيافتن
آري لبي ميانه ي دريا نيافتن
اي عشق تازه اي سبد سيب هاي پاك
اي كاش باز دل بكني از هوا و خاك
قدر دو موج فاصله از من بگيري و
يك بار هم شده تو برايم بميري و
اي كاش اسم كوچك من را صدا كني
يك بلبشوي تازه درونم به پا كني
هي چنگ مي زنم كه ببينم تو نيستي
هي چنگ مي زنم كه ببينم ، تو نيستي
■
روي نسيم بوي نفس هات مانده است
جاي لبت در آينه ات مات مانده است
تقويم روي ميز تو در انتظار توست
ساعت درنگ كرده زمان بي قرار توست
گردي به روي دفتر شعرم نشسته است
دردي به روي دفتر شعرم نشسته است
نه اينكه ما دو نان و نمك خورده ايم ، نه ؟
در شعرهايمان دل هم برده ايم ، نه ؟
در دست هاي من همه داغ دو دست تو
هر ذره ي تنم همگي در پرست تو
شب در كشاكش لبمان طول مي كشيد
از بس كه حق مطلبمان طول مي كشيد
دل كندن از دهان تو با لرزه ي اذان
پس لرزه ي نگاه تر تو دوان دوان
در انتظار شعر جديدم نشستنت
چون من به حسّ رفتنت و چشم بستنت
" چون تير مي گريخت سراسيمه از كمان
هر بوسه اي كه رد و بدل شد ميانمان
پيشينيان كمان دو ابرو سروده اند
غافل از استعاره ي لب هاي چون كمان
مجنون اگر اشارت ابرو پسند كرد
من محو پلك و ابرو و گيسويم و دهان
در چشم يار ما همه ي چشم ها گم اند
از بس كه مردمي نگران دارد و جوان
در پاكي و زلالي چشمش همين و بس
ماندي به آب مي نگري يا به آسمان "
■
حالا من و سماور بي حوصله سكوت
يك تيك تاك خسته مرتب سري كه سوت...
بي سر- صداي زندگي جاروبرقي ات
دلتنگ خانه داري بيتاي شرقي ات

